|
|
|
||||
|
درگیر گرفتن مهمترین تصمیم زندگیمم شاید این ماه و چند ماه اخیر برام سخت ترین روزهارو رقم بزنن! باید خودمو آماده کنم ... اینجوری با شک و تردید و اما و اگر نمیتونم کاری پیش ببرم!
پ.ن. یه روز برفی و همون حال و هوای پاییزو زمستون 85 و آهنگ تنهاترین چاووشی کافیه تا آدمو به یاد تنهاترین بندازه و ببره به شروع این قضایا ....
خدایا کمکم کن بتونم از پسش بر بیام
+
نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هنوز
هم نمیدانم هر سال که میگذرد يک سال به عمرم اضافه می شود يا يک سال از عمرم کم می شود گاندی! پ.ن: منکه فکر کنم هر سال که می گذره یک سال به عمرم اضافه می شه ولی هر روز که میگذره یک روز از عمرم کم می شه... چه جوریاست ... نمی دونم
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
" چنانت دوست مي دارم
كه گر روزي فراغ افتد تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم... " . . . . . مطمئن؟
+
نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اینجا آسمان ابریست
آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم.
+
نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدارو چه دیدی شایدباتو باشم شاید بانگاهت ازاین غم رهاشم خدارو چه دیدی شاید غصه رد شد دلم راه و رسم این عشقو بلد شد ------------- هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت -------------- خدارو چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه ها مو تو چشمام بخونی خدارو چه دیدی شاید دل سپردی شاید عشقمونو تو از یاد نبردی ---------- هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت هنوز بی قرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت
حتی اگه دیگه پیشمم بودی نمی تونستم اون چیزایی رو که باید بهت بگمو بگم حتی اگه تو بخوای و خودم بخام بازم نمی تونم بگم! باورت میشه تنها ترین؟ اینقدر از هم دور شدیم که هر وقت فکرشو می کنم غصم می گیره! قرارمون این نبود! تغییر کردم؟ قبول ولی تو همونی؟؟ خیلی نامردی فقط همین...
* اگه نظرم نتونستی بدی مهم نیست... مگه منکه جواب SMSeto می دمو 100 بار Send می کنم نمی رسه چیکار می کنم ... فقط حرص میخوردم و چاره دیگه ای هم نیست!
+
نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
*می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه، دیدم نمیتونم
- من... من به کدوم ساز تو باید برقصم؟!؟ - (سکوت) - ببخشید، ولی دوست دارم بدونم بخدا... دوست دارم بدونم که تو واقعاً چی می خوای؟ - (بازم سکوت) - خب؟ - آره حق داری! - ؟ - می خوام که مثل امشب باشی! - جدن؟؟؟! - (سکوت - دروغ گفتم می خوام که خودت باشی... مثل همیشه)
* واسه من کافیه رویات واسه من بسه خیالت آرزوم بودن کنارت حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی، چه نپرسی چشم من پر از جوابه!
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا شکرت
مرسی که دوباره پسوورد اینجارو پیدا کردم تو این مدت روزها و لحظاتی رو سپری کردم که دلم می خواست بیام اینجا و ثبتشون کنم ولی خوب نشد... . . . . . ولی حالا که اینجارو بعد از ۲سال و ۳ماه و ۲۳روز پیدا کردم نوشتنم نمیاد! هنوزم ۳تا نقطم می یاد (از همون سه تا نقطه های با معنی) یواش یواش سعی می کنم بیام و عادت کنم که بنویسم!
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی خوام مثل اوون شم . ممکنه یه روزی منم مثل اون بشم؟؟؟ یه روزی اونم مثل من بود؟؟؟ چی شد که اینجوری شد ؟ فکر کنم بدونم ! ولی نه !!!نمی خوام... نمی زارم این جوری بشه ... نمیزارم منم مثل اون شم! پ.ن1: چقدر حرف تو این سه یا شایدم چند تا نقطه ناقابله!!! ... یه عالمه حرف نگفته یه عالمه .... !
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاهي اوقات آرزو مي كنم حالا این گاهی مصداق همین روزای من شده ... اینو نمیدونم یه بار تو کدوم وب لاگ خوندم ولی ازش خوشم اومد و تو ذهنم موند. خلاصه این که این روزا بد حالم گرفته هر کس دیگه هم جای من بود 3 بار از یه درس 4 واحدی می افتاد همین حس و حال و داشت . ترم هشت باشی و دچار این مصیبت بشی و چند ترم دیگه مهمون دانشگاه ! حالا این وسط حال آدم وقتی بیشتر می گیره که اول نمره قبولیشو ببینه با خیال راحت بره پی کارش بعد از عید که دوباره می ره دانشگاه ببینه نمره ها عوض شده و افتاده . آخه اینم شد وضع ؟!!! دیروز کلی بدبختی کشیدم استاد رضایت داد که نمره بده ولی نامرد مسئول امتحانات برگمو نمی داد ... بعد از کلی علافی از معاون دانشگاه رضایت کتبی گرفتم ولی بازم برگمو نداد . آخه من دردمو به کی بگم استاد راضی ، مافوق راضی اونوقت اون احمق ... حالشو می گیرم مگه الکیه ! (پیشی بیا منو بخور) پ.ن : انرژی هسته ای 200 تومن بسته ای ... دیروز تو اتوبوس خیلی جدی از یه نفر شنیدم که به مناسبت هفته بسیج بلیط نمی گیرن ))
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عیدی که دلم نمی خواست بیاد داره میاد تا چند ساعت دیگه از راه می رسه . عیب نداره !!!! امیدوارم امسال سال خوبی باشه و بدی های سال پیش جبران بشه . امیدوارم همه بهترین ها برای بهترین ها پیش بیاد . امیدوارم هر روزتون بهتر از دیروز باشه .
خدایا امسال بیشتر هوامونو داشته باش . سال نو مبارک.
+
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ببینم .... میشه عید نیاد ؟!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا من اونو همین جوری دوست دارم .... همین رابطه ای رو که با هم داریم دوست دارم و بهش نیاز دارم ولی .... کمک کن فراتر از این نره .... کمک کن اون چیزی رو که می خواد بگه و روش نمی شه اصلاً نگه .... می شه ؟!!! تنها ترین من تنها نزار منو .... تنها سفر نکن ، سفر نکن ... این دل شکسته از یاد رفته رو .. دیوونه تر نکن !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امسال محرم یه شکل دیگه است .... البته همه چیز مثل سالهای قبله فقط .... !!!! نمی دونم شاید درست نباشه اینجا همش بخوام از تو بگم .... ولی مگه نه اینکه قرار گذاشتم حداقل اینجا دیگه تارف نداشته باشم با کسی و هر چی که دلم می خواد بگم ؟!!! پس می گم آره امسال تنها فرقش با سال های دیگه اینه که تو نیستی .... می دونی وقتی شبها صدای دسته ها رو می شنوم چقدر حالم بد می شه ... می دونی فقط تو اون لحظه به یاد پارسال می یوفتم .... یادته با وجود اینکه از بیرون رفتن تو این شب ها بدممی یاد(علارغم ارادتم) به زور و اصرار حاضرت کردم و ویلچرتو با مصیبت بردم پایین تا بریم یه دوری بزنیم ... می دونستم خیلی دلت گرفته بود ... هیچ وقت اشکهایی که اون شب ریختی رو یادم نمی ره . لحظه لحظه اون شب برام خاطره شده ... چه می دونستم سال بعدش دیگه نیستی .... ؟!!!!! همون طور که الان نمی دونم تا سال دیگه شاید خودمم نباشم .... دلم گرفته عزیز . نمی تونم این صداها رو تحمل کنم . خدایا .... !!!! پس فردا امتحان دارم ... تازه 2 فصل خوندم ..... اصلاً حوصله شو ندارم .. ولی مجبورم بخونم ..... خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم . یه وقت این حرفامو به حساب ناشکری نزاری ها !!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می گن امروز یه روز دیگه است ....یه روزی که باید با بقیه روزها برام فرق کنه ...! ولی برای من که هیچ فرقی نداشت .... مثل ۲۸ ام آبان سال های پیش بود .... !!! امروز تولدمه ....! همین .
+
نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آپ .... پ ن : به مناسبت روز آخر شهریور ....
+
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط memol
|
|
|||||
|
|||||