تبليغاتX
وقتی که گل در نمی یاد

*می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه، دیدم نمیتونم

 

-          من... من به کدوم ساز تو باید برقصم؟!؟

-          (سکوت)

-          ببخشید، ولی دوست دارم بدونم بخدا... دوست دارم بدونم که تو واقعاً چی می خوای؟

-          (بازم سکوت)

-          خب؟

-          آره حق داری!

-          ؟

-          می خوام که مثل امشب باشی!

-          جدن؟؟؟!

-          (سکوت - دروغ گفتم می خوام که خودت باشی... مثل همیشه)

 

* واسه من کافیه رویات واسه من بسه خیالت

آرزوم بودن کنارت حتی یک لحظه تو خوابه

چه بپرسی، چه نپرسی چشم من پر از جوابه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط memol  | 

خدایا شکرت

مرسی که دوباره پسوورد اینجارو پیدا کردم

تو این مدت روزها و لحظاتی رو سپری کردم که دلم می خواست بیام اینجا و ثبتشون کنم ولی خوب نشد...

.

.

.

.

.

ولی حالا که اینجارو بعد از ۲سال و ۳ماه و ۲۳روز پیدا کردم نوشتنم نمیاد! هنوزم ۳تا نقطم می یاد (از همون سه تا نقطه های با معنی)

یواش یواش سعی می کنم بیام و عادت کنم که بنویسم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط memol  | 

 

نمی خوام مثل اوون شم .

ممکنه یه روزی منم مثل اون بشم؟؟؟

یه روزی اونم مثل من بود؟؟؟

چی شد که اینجوری شد ؟

 

فکر کنم بدونم !

ولی نه !!!نمی خوام... نمی زارم این جوری بشه ... نمیزارم منم مثل اون شم!

 

پ.ن1: چقدر حرف تو این سه یا شایدم چند تا نقطه ناقابله!!! ... یه عالمه حرف نگفته یه عالمه .... !

 

پ.ن 2: خوبی وب لاگ کشف نشده ای مثل اینجا اینه که می تونی یه مدت که حوصله شو نداری درشو تخته کنی بری پی کارت و بعد یه عمر دوباره بیای و سه تا نقطه توش بزاری ... سه تا نقطه ای که فقط خودت می دونی دلیل موجی برای این همه ننوشتنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

گاهي اوقات آرزو مي كنم
تمام انگشتان دستم
انگشت شست بود
تا همه را يكجا
به زندگي حواله مي دادم

 

حالا این گاهی مصداق همین روزای من شده ... اینو نمیدونم یه بار تو کدوم وب لاگ خوندم  ولی ازش خوشم اومد و تو ذهنم موند.

خلاصه این که این روزا بد حالم گرفته هر کس دیگه هم جای من بود 3 بار از یه درس 4 واحدی می افتاد همین حس و حال و داشت . ترم هشت باشی و دچار این مصیبت بشی و چند ترم دیگه مهمون دانشگاه  !

حالا این وسط حال آدم وقتی بیشتر می گیره که اول نمره قبولیشو ببینه با خیال راحت بره پی کارش بعد از عید که دوباره می ره دانشگاه ببینه نمره ها عوض شده و افتاده . آخه اینم شد وضع ؟!!!

دیروز کلی بدبختی کشیدم استاد رضایت داد که نمره بده ولی نامرد مسئول امتحانات برگمو نمی داد ... بعد از کلی علافی از معاون دانشگاه رضایت کتبی گرفتم ولی بازم برگمو نداد . آخه من دردمو به کی بگم استاد راضی ، مافوق راضی اونوقت اون احمق ... حالشو می گیرم مگه الکیه ! (پیشی بیا منو بخور)

 

 

پ.ن : انرژی هسته ای 200 تومن بسته ای ...

دیروز تو اتوبوس خیلی جدی از یه نفر شنیدم که به مناسبت هفته بسیج بلیط نمی گیرن ))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

عیدی که دلم نمی خواست بیاد داره میاد تا چند ساعت دیگه از راه می رسه . عیب نداره !!!! امیدوارم امسال سال خوبی باشه و بدی های سال پیش جبران بشه . امیدوارم همه بهترین ها برای بهترین ها پیش بیاد . امیدوارم هر روزتون بهتر از دیروز باشه .

 

خدایا امسال بیشتر هوامونو داشته باش .

سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط memol  | 

 

ببینم ....

میشه عید نیاد ؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

خدایا من اونو همین جوری دوست دارم .... همین رابطه ای رو که با هم داریم دوست دارم و بهش نیاز دارم ولی .... کمک کن فراتر از این نره .... کمک کن اون چیزی رو که می خواد بگه و روش نمی شه اصلاً نگه .... می شه ؟!!!
من باید چی کار کنم  . فقط آرزو می کنم  هیچی نگه ..... هیچی !!!
به خدا می دونم امروز چقدر اذیت شد ... می فهمم  چی کشید . ولی آخه !!!! آخه اصلاً با هم جور در نمی یاد ....  کاشکی اونم همه این چیزا رو می دونست . خدایا نمی خوام حتی یه لحظه اونجوری ببینمش . درسته هی خودمو می زدم به اون راه ولی می فهمیدم چی داره می کشه . خدایا اگه تو بخوای می شه .... !

تنها ترین من تنها نزار منو .... تنها سفر نکن ، سفر نکن ... این دل شکسته از یاد رفته رو .. دیوونه تر نکن !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

امسال محرم یه شکل دیگه است .... البته همه چیز مثل سالهای قبله فقط .... !!!!

نمی دونم شاید درست نباشه اینجا همش بخوام از تو بگم .... ولی مگه نه اینکه قرار گذاشتم حداقل اینجا دیگه تارف نداشته باشم با کسی و هر چی که دلم می خواد بگم ؟!!!

پس می گم آره امسال تنها فرقش با سال های دیگه اینه که تو نیستی .... می دونی وقتی شبها صدای دسته ها رو می شنوم چقدر حالم بد می شه ... می دونی فقط تو اون لحظه به یاد پارسال می یوفتم .... یادته با وجود اینکه از بیرون رفتن تو این شب ها بدممی یاد(علارغم ارادتم)  به زور و اصرار حاضرت کردم و ویلچرتو با مصیبت بردم پایین تا بریم یه دوری بزنیم ... می دونستم خیلی دلت گرفته بود ... هیچ وقت اشکهایی که اون شب ریختی رو یادم نمی ره . لحظه لحظه اون شب برام خاطره شده ... چه می دونستم سال بعدش دیگه نیستی .... ؟!!!!!

همون طور که الان نمی دونم تا سال دیگه  شاید خودمم نباشم .... دلم گرفته عزیز . نمی تونم این صداها رو تحمل کنم . خدایا .... !!!!

پس فردا امتحان دارم ... تازه 2 فصل خوندم ..... اصلاً حوصله شو ندارم .. ولی مجبورم بخونم .....

خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم . یه وقت این حرفامو به حساب ناشکری نزاری ها !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

می گن امروز یه روز دیگه است ....یه روزی که باید با بقیه روزها برام فرق کنه ...! ولی برای من که هیچ فرقی نداشت .... مثل ۲۸ ام آبان سال های پیش بود .... !!!

امروز تولدمه ....!

همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

آپ  .... 

پ ن : به مناسبت روز آخر شهریور .... سر فرصت درست و حسابی آپ خواهم نمود ....!!!!  

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط memol  | 

فکر نمی کردم تا این حد وابسطه ات بشم .....دوست دارم و نمی تونم حتی یه لحظه دوری تو تحمل کنم .... می دونی که نمی تونم ناراحتی تو ببینم .. ... قول بده تنهام نزاری ...شیوید عزیزم (بده جعفریم بخونه .... حالشو ببره ...به دو تا تون گفتم ها ...)

 

ولی جداً همینیه که گفتم .... اول معرفی می کنم ... شیوید و جعفری گلم که وقتی من دیدمشون 4 - 5  سانت بیشتر نداشتن  دو تا لاک پشت دوست داشتنین که اوایل اینقدر دوسشون نداشتم ولی الان .... فقط کافیه شیوید یه کم ناز کنه و غذا نخوره  کلی قربون صدقه اش می رم و نگران می شم که نکنه مریض شده باشه . .. دیگه دستم اومده که چیرو بیشتر از همه دوست دارن ... جعفری که قربونش برم هر چی بدی بهش عین گا... می خوره ولی شیوید بیشتر از گوشت و ماهی ، جیگر می خوره .و عاشق اینن که آبشونو تند تند عوض کنی  هر چند من بعد از عوض کردن آبشون کلی حرصم در میاد ( این جعفری یه روز کامل منتظر می مونه تا من آبشو عوض کنم هر چی تو دل و رودشه می ریزه بیرون )

خلاصه اینکه یه چند روزیه باز شیوید قهر کرده و فکر کنم قصد خودکشی داره همش میره تو خشکی . (بدنش باید مرطوب باشه ) یه چند روزی مسافرت بودم ولی خوب بقیه آبشونو عوض می کردن و غذا می دادن ولی دیووونه از وقتی من اومدم هیچی نمی خوره . قهر کرده با من ... باورش برای خود منم عجیبه . آهان تازه از خودش یه صدا های عجیب غریبی در میاره ، انگار نفس کشیدن براش سخت باشه . کلی نگرانشم ...

 

اوایل قرار بود یه ماه مهمونم باشن ولی حالا که تقریباً داره 4 ماه می شه  حس مادری شدیدی پیدا کردم .... خدا کنه پسرم( حس مالکیت داشتی دینا ) حالش خوب شه .

دکتر سراغ ندارید ؟

 

 

( نمی دونم چرا نشد عکسشونو بزارم اینجا .... )

 

 

پیوست : باور کردنش سخته ولی شیوید حالش خوب شده .... یه روز اینقدر غصه خوردم یهو یه فکری به ذهنم رسید گفتم جهنم یا خوب می شه یا میمیره ...دیگه نمی تونم شاهد درد کشیدنش باشم ... چه لذتی داشت قرص ویتامین ب بو گندو رو که مامانم هر روز به زور به خوردم می داد به خورد یکی دیگه بدی !!!!

یه ویتامین ب + یه آهن + یه نصفه کلسیم  کوبیدم و با یه کمی آب قاطی کردم یه معجون بو گندو آماده کردم کشیدم تو سرنگ و صبر کردم تا شیوید دهنشو باز کنه و دوباره بخواد از اون صداها در بیاره ... همین که دهنشو باز کرد ریختم تو دهنش ... طی چند مرحله عملیات تموم شد . بیچاره هی سرشو می کرد زیر آب و سعی می کرد بالا بیاره ... دور دهنش کف می کرد و بدترم شد . وجدانم داشت از درد می مرد . تا چند روز دور دهنش چسبناک بود . چند روزم گذاشتمش تو آفتاب و مرتب آبشو عوض می کردم تا اینکه بالاخره دیدم پسرم صدا در آوردنش قطع شد و حالش داره رو به راه می شه .. تازه بعد از تقریباً 3 هفته روی جعفری رو هم کم کرد تو غذا خوردن . هر چی می دادم می خورد ... واقعاً لذت بخش بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

تنها نعمتی را که، برای تو – در مسیر این راهی که عمر نام دارد – آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست!
چرا نمی گویم بیش تر؟! بیش تر نیست. (( یکی )) ، بیش ترین عدد ممکن است. (( دو )) را برای وزن کلام آوردم و نیست!

 

تحمل از دست دادن دوست داشتنی ترین فرد زندگی ام ، خیلی سخته . فکر نمی کردم این قدر صبور باشم . واقعاً به خودم افتخار می کنم . دارم سعی می کنم یه جوری کنار بیام . سعی می کنم کمتر به بودن یا نبودنش فکر کنم . ( هرچند می دونم ... بودن یا نبودن .... مسئله این است )

ولی دارم خودمو گول می زنم . نمی تونم حتی یه لحظه فراموشش کنم .

 

ختم کلام اینکه عزیز کلی از رفتنت دلم گرفته ... بیشتر از همیشه ...

 

 

هنوز یادم نرفته چند تا پست پایین تر (تبریک سال نو ) اولین آرزویی که کردم و اولین درخواستم از خدا چی بود ... مرسی که قبول کردی ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

تصور اینکه دو هفته پیش این موقع ( ساعت هشت و نیم تقریباً ) بودی و الان نیستی برام عذاب آوره . عذابی که هنوز نمی خوام باورش کنم . نمی خوام باور کنم  برای آخرین بار آخرین کسی که صدا کردی من بودم و متاسفانه پیشت نبودم . نمی خوام باور کنم که تنها رفتی . هیچ کس بالا سرت نبود . ولی ته دلم مطمئنم فرشته ها پیشت بودن . اونا با استقبالت اومده بودن . آخه خیلی وقت بود داشتن لحظه شماری می کردن که بری پیششون ! ولی آخه پس من چی ....

کاشکی فقط یه فرصت دیگه بهم می دادن تا یه روز پیشت باشم . فقط یه روز دیگه با صدای بلند کردن تلویزیون از خواب پا می شدم ( یادته که ، هر وقت می خواستی بیدارم کنی این ترفند به کار می گرفتی .... و من چقدر حرس می خوردم ) صدام می زنی که پاشو صبحانه بخور دوباره بخواب و من پیش خودم می گم آخه این چه کاریه مگه دیوونه ام ... الان می خوابم بعد صبحانه می خورم ! بعد که می دیدم دیگه این خواب ، خواب نمی شه پا می شدم و بساط صبحانه رو آماده می کردم . بعد دوتایی با هم سر سفره می شستیم و طبق معمول من که میلی به صبحانه نداشتم و تو هم نون به طرفم می دادی که باید بخوری  از تو اصرار و از من انکار . بعد یه چشم غره بهم می رفتی و می گفتی : تو رو خدا جوون مملکتو ببین . منم به شیرینی حرف زدنت می خندیدم !

هنوز بساط صبحانه جمع نشده می رفتی سراغ آماده کردن ناهار . می دونی من از پیاز بدم میاد ، با دستایی که ادعا می کردی نمی تونی حتی یه میوه پوست بکنی و بخوری ، شروع می کردی به پوست کندن پیاز ! منم که حساس زودی می یومدم از دستت می گرفتم و خلاصه با هزار مکافات ناهارمونم می زاشتیم یواش یواش بپزه .

می دونم هوا گرم بوده ... دلت می خواد بری یه دوش بگیری ولی برات سخته ... یه جورایی من می فهمم و کمکت می کنم که بری حموم . ( نوشتن ادامش برام خیلی سخته .... دستمام می لرزه . ولی دلم می خواد همشو بنویسم ) می خوام لیفت بزنم  ولی دستهات درد می کنه . من خیلی آروم می کشم ولی تو همش دستتو می کشی عقب ! برعکس بچگی هام یادمه چند بار با هم رفتیم حموم تو منو محکم می شستی و من می خواستم از زیر دستت در برم . آروم تر می شورم . بعد زیر دوش صلوات می فرستی و در همون حین که به واکر تکیه دادی خجالت می کشی و میگی آبروم دیگه رفته ! منم می خندم و می گم نمی بینمت بابا !  و می یایم بیرون . لباساتو می پوشونم . ولی نه ، همیشه شلوارتو خودت می پوشی . من میرم بیرون که راحت بپوشی . بر می گردم می بینم دراز کش داری به زحمت می پوشی . ولی باز کمکت نمی کنم . می دونم این جوری راحت تری ! یه نگاهی به ناخن هات می ندازی و من باز منظورتو می فهمم  کلی قربون صدقم می ری در حین اینکه دارم ناخن هاتو می گیرم . در این جور مواقع یه تیکه کلام داری که موقع دوختن هم بهم می گی : خدا روشنایی چشماتو ازت نگیره  .  

ناهار و می یارم با هم می خوریم دوباره همون بساط از تو اصرار و از من انکار . خودم غذا رو می کشم ولی باز تو می ری طرف قابلمه و من بشقاب به دست دور می زنم و تو آخرش به زور یه کفگیر دیگه می ریزی تو بشقابم   J ازت می پرسم چایی می خوای بزارم . می گی نه قربونت اون وقت همش باید برم دستشویی .و من می دونم که این کار برات خیلی سخته . ظرف هارو که شستم می یام دراز بکشم که می گی صواب داره لای اون کتابت باز کن ببین چی نوشته .کتاب به بغل دراز می شم اصرار می کنی که برای اونم لالایی بگم با هم بخوابیم .... بازم از متلک هات خندم می گیره !

از خواب که پا می شم می بینم تنهایی ساکت نشستی و منتظری که بیدار شم . هیچ کاری هم نداریما فقط دلت می خواد با هم حرف بزنیم . چشمامو که باز می کنم می گی: به! ساعت خواب !  بعد از ظهر دلگیرو یه جوری سپری می کنیم . تو این مدت بازم کلی دعام می کنی که خدا حفظت کنه نبودی از تنهایی دق می کردم .اصرار می کنم که پاشو بریم بیرون .... زحمتش فقط پله هاست که باید نشسته بیای من ویلچرتو می برم . یادته چند بار به زور بردمت .... ولی چون می دونی وضع جسمی ام زیاد خوب نیست و دست و پاهام درد می کنه راضی نمی شی . منم دیگه چیزی نمی گم . چشمات همیشه به ساعته که این لحظات دلگیر تموم بشه ! وقت اذان می شه . آخرشم نفهمیدم چه حکمتیه که همیشه می گی بزن کانال 1 اذان بگه ... حالا هی من بگم عزیز دلم وقت اذان تمام 7 شبکه اذان پخش می کنن و خلاصه کوتاه میام  می زنم کانال 1  J . به سختی می ری وضو می گیری . می گم بزار آب بیارم همین جا بگیر . راضی به زحمتم نیستی بهونه می کنی که می خوای بری دستشویی . نشسته نماز اول وقت می خونی . کار همیشگیته ( چقدر دوست داشتم تسبیح تو داشته باشم ولی از دلم نیومد موقع تدفین گذاشتیم تو دستت ) . می گی شام نمی خوری ولی می دونی اگه نخوری منم نمی خورم به خاطر من چند قاشق می خوری بعد می گی دیدی حالا سنگین شدم کاشکی نمی خوردم . منم می گم پاشو یه کم تو حال قدم بزنیم .... به کمک من و واکرت تا پیش مبلها می ری ... دیگه وقت استراحته .... بهت می گم خسته نباشی اینقدر قدم زدی .... با هم می خندیم . ( چقدر دلم به خنده هات تنگ شده )  

دیگه شبها رو تخت نمی خوابی می گی ممکنه بیوفتم زمین .... شب که می شه جامو می ندازم کنارت . ظرف دندون مصنوعیتو می یارم و آب و نمک می ریزم توش باز خجالت می کشی ....با اصرار به دست هات پماد می مالم .هی میگی نمی خواد دستهای خودت درد می کنه . قرص خوابتو که انداختی دیگه دراز می کشیم . لامپ هارو خاموش میکنم . بهم می گی شب به خیر ، خوابهای رنگی ببینی . می گم حالا نمیشه ساه و سفید باشه . اصرار می کنی که نه باید رنگی باشه . پیش هم می خوابیم . خواب که چه عرض کنم صدای خرو پفت تقریباً داره دیوونه ام می کنه . چند بار تصمیم می گیرم برم تو اتاق بخوابم ولی از دلم نمی یاد تنها باشی . تازه خوابم برده بود که یهو از خواب می پرم بلند می شم تو جام می شینم .... دورو برو که نگاه می کنم می بینم بله ! جا تره و بچه نیست J تشریف بردی دستشویی و سیفون دستشویی خرابه . یه لگن آب برمی داری می ریزی اون تو ... و من بیچاره از صدای اون لگن کذایی از خواب پریده بودم  J  . آخه من چی بگم ها ؟!!!!

 

 

کاشکی فقط یه روز دیگه کنارت بودم . منی که هفته ای چند شب می یومدم پیشت درست یه هفته بود که بنا به خیلی دلایل نتونستم بیام .... باورت می شه عزیز، اون شب آخر که تنها خوابیده بودی می خواستم بیام ولی با مامان رفته بودیم بیرون . دیر وقت رسیدم خونه . گفتم الان برم ناراحت می شی می گی چرا زودتر نیومدم . این شد که گفتم فرداش حتماً میام پیشت .... بد قول نبودم . اومدم ولی ...  ولی زودتر از من فرشته ها رسیده بودن . رو دست خورده بودم .

وای که چقدر برام لذت بخش بود نوشتن از تو .... یادم می یاد یه متن آماده ازت داشتم .. می خواستم بزارم تو وب لاگم . از زندگی و جوونی هات برام گفته بودی و من می خواستم اینجا بنویسم . نمی دونم شایدم یه بار گذاشتمش .

از دلم نمی یاد تمومش کنم ولی باید برم ... می خوام برام دانشگاه . همین جوریشم کلی دیر شده . کلی حرف دارم که بهت بگم . کلی گلگی از بچه هات و بقیه نوه هات و کلی حرف نگفته دیگه . به وقتش همی چیزو برات تعریف می کنم . می دونی که خیلی دوست دارم . برام دعا کن بتونم دوریتو تحمل کنم عزیز !          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط memol  | 

 

دستت درد نکنه ..... خوب داری امتحانم می کنی ... از هر چی می ترسم سرم بیار باشه ؟!!!!!

یعنی الان دیگه راحته ؟!!!! ( باید ینویسم ولی فعلاْ گیجم . باورم نمی شه ..... )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط memol  | 

 

یادم باشد  ،

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد !

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد !

راهی نروم که بیراه باشد !

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را !

یادم باشد ،

که روز و روزگار خوش است .

همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب .

تنها …!

تنها ، دل ما دل نیست  !

 

 

فقط همین !!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط memol  |